پسرک با تعجب پرسيد مگر پنجشنبه ها نمي رفتيم پيش بابا .
و دختر جوان پاسخ داد چرا داداشي اما امروز من از همه چي خسته شده ام و مي خوام برم پيش بابا .
پسرک ديگر هيچ نگفت مادرش زودتر رفته بود سر کار و اوهم داشت ميرفت مدرسه اما گويي خواهرش قصد رفتن به دانشگاه را نداشت مي خواست برود پيش بابا .
پسرک خداحافظي اي گفته يا نگفته کيفش را برداشت و در را آنچنان محکم بست که ناگهان دختر جوان به خودش آمد.
- تو هم اگر جاي من بودي بابا! همين کار را مي کردي .
شهادت به مراتب آسانتر از اين زندگي خفت باره . يک بريدن مي خواهد از همه چيز و ... بعد پيوستن .
و من مدت هاست که از همه چيز بريدم . فقط مانده است پيوستن که خودم دارم مقدماتش رو مهيا ميکنم .
شيشه قرص ها را داخل ليوان آب خالي کرد و شروع کرد به هم زدن .
فرق کار من با شهادت اين است که شهادت دعوتنامه مي خواهد ولي من سر خود مي آيم . شهادت گذرنامه مي خواهد و من ... ندارم بابا ! مي دانم .
من فقط دارم شناسنامه ام رو پاره مي کنم . دارم پناهنده مي شوم پناهنده غير رسمي که به گذرنامه و ويزا فکر نمي کند ...
اين طوري نگاه نکن بابا ! پوز خند نزن ! مي دانم که خودکشي زشت ترين کار عالم است .
اما از آن زشت تر و تحمل ناپذير تر ، ادامه اين زندگي ست.
تو خودت شاهد اين زندگي بودي ، ميديدي تحمل برا من شده بود عادت . ديدن و شنيدن حرف ها و حديث ها و نگاه ها و برخورد هاي کثيف و ناهنجار .
آنروز که دانشگاه تهران با رتبه اي عالي قبول شدم يادت هست بابا !
کاش نميشدم خيلي ها گفتن سهميه داشته و خيلي حرفاي ديگه که پشت سرم زده شد .
خودت خوب ميدوني و ميبيني که چيا گفتن و چيا ميگن .حالا هم که فوق ليسانس قبول شدم هنوز حرفاي اين جمعيت ادامه داره و خورد کردن من .
سبزي رو هم تا يه جايي خورد ميکنن اما پودرش که نميکنن اينا برخوردشون با من از سبزي هم بدتره .
همينايي که تو به خاطرشون رفتي و جونتو دادي ، اي کاش...
شيشه ي آب رنگش عوض شده بود و آماده نوشيدن بود.
بله بابا مي خوام بيام بشم مهمون ناخونده خدا .
ديگه خسته شدم از اين همه بي مرامي و بي معرفتي که دوستاي تو باهامون دارن . مي دوني مامان چيکار ميکنه مي بيني چقدر زحمت ميکشه
قطعا ميبيني .
بابا ! دلم برا بوسيدنت لک زده . دوست دارم بيام بغلت بياد قديما .
دختر جوان شيشه رو تا آخر سرکشيد و ديري نپاييد که از پا در آمد .
ناگهان بابا رو ديد – دختر جوان چشماش رو باز کرد و بابا رو ملتمسانه نگاه کرد گويي دوست دارد بغلش کنه بابا هم اين کار رو کرد و او را جلوي خود نشاند .
دختر جوان که خود را در اين دنيا ميديد و اتاق خودش را ، از بابا پرسيد چگونه آمدي به اين طرف ؟ آمده اي که مرا ببري ؟
- نه آمده ام که تو را بگذازم .
ناگهان دختر برآشفته شد و فرياد کشيد
بابا ! من حوصله اين شوخي ها رو ندارم من که از همه بريده ام کاري نکن از تو هم قطع اميد کنم .
پدر ، ناراحت گفت : پيداست يه ذره براي آبرو و حيثيت من ارزش قائل نيستي .
دختر جوان : اين ماجرا چه ربطي به آبروي تو دارد ؟ من اين همه وقت خودم را به خواري کشيده ام که آبروي تو را نگه دارم که تو را سربلند کنم .اين دست مزد من است ؟
پدر بلند شد و دو زانو کنار دخترش نشست ،گفت : دخترم امروز پيش رفقام سر افکنده ام کردي
من همه ي اين سال ها به تو و مادرت مباهات ميکردم .
کاش آن روزا که به خاطر خدا و امام زمان تلاشت رو برا قبولي در کنکور کردي و بعدش قبول شدي ،
تهمت هايي که شنيدي و دلت شکست .
کاش آن شب که مادرت شما ها رو گرسنه خواباند .
کاش ...
مي توانستم جلو افتادن شما ها رو از خودم و جايگاه برترتون رو نشانت بدم تا بيني که تناسب هاي دم و دستگاه خدا چگونه است تاببيني که مقام هايي در اينجا هست که حتي با شهادت هم نميشود به آن ها دست یافت اما با کارایی از این قبیل میشود .
راستی می دونی که پایداری و استقامت تو در جامعه کنونی چند برابر اون زمان ما ارزشمنده .
دختر که به باباش خیره شده بود گفت بابا هیچ روزنه ی امیدی نیست .
پدر دوباره لب به سخن گشود که اگر چشمات رو درست باز کنی تماما روزنه می بینی به تعداد آدمای روی زمین ، به سوی خدا روزنه وجود داره . روزنه نه ، راه و شاهراه اما اگر به دنبال روزنه ای با خلق میگردی ، نگرد ، به بن بست میرسی.
دخترک دوباره پرید وسط حرف بابا که : تاکی میشود این وضع را تحمل کرد؟ وضع جامعه رو – وضع من و امثال منو _ این همه مشکلات جورواجور و این همه شمشیر و خنجر هایی که از پشت میزنند همین به اصطلاح خودی ها .
بابا گفت : چشم بزاری به هم تمام شده .واقعا نمی ارزه که این چند روز دنیا رو در ازای یه صفای ماندگار تحمل کنی ؟
دختر جوان سکوت کرد.
پدر ظرفی را به سمت دخترش گذاشت و دستش رو به سمت دهان دختر پیش برد و دخترک هر آنچه خورده بود بالا آورد و به داخل ظرف ریخت .
به تبسم شیرین بابا خندید و در حالیکه چشمانش رو از خستگی به هم میگذاشت گفت کار خودت رو کردی بابا ! ماندگارم کردی .
بابا دو دوستش رو آرام بر روی پلک ها و گونه های دخترش کشید ، ترشحات آب رو از اطراف دهانش سترد و زیر لب زمزمه کرد :
بمان ! قشنگم بمان !
دختر جوان وقتی به خود آمد که بابا ظرف رو خالی کرده ، اتاق رو مرتب کرده ، و رفته است ، تازه رفته است.
شاید اگر در را آرامتر به هم میزد دخترک به این زودی ها هوشیار نمیشد .
پیوست : اگه کسی مطلبی شبیه این مطلب جای دیگه مشاهده کرده در گوشی بهم بگه البته تو نظرات البته اگه تونست .
ببخشين اگه بد نوشته شده بود مثلا ناشي هستيم ديگه .
البته همش از خودم نبود بريد ببينيد از کجا تقلب کردم .
درضمن تيتر اين مطلب « بمان ! قشنگم بمان ! » است و ربطي به من ندارد پس فکر بد نکن خواننده .
و اميد ما فقط به خداست ...